شورای موقت سوسياليست ها ی چپ ايران
تاريخ چاپ
۱۳۸٧ تیر
برگردان به فارسي از منوچهر صالحي
تاریخ روز
كارل كائوتسكي

راه به‌سوي قدرت
برگردان به فارسي از منوچهر صالحي

٣- رویش در دولت آینده
سیاست بدون پیش‌بینی نمی‌شود. فقط کسانی که پیش‌بینی می‌کنند، از آن‌جا که همه چیز هم‌چون گذشته می‌نماید، این احساس را ندارند که پیش‌گوئی کرده‌اند.
طبیعتأ هیچ سیاستمدار پرولتری نمی‌تواند از مناسباتی که موجودند، راضی باشد و در پی دگرگون‌سازی اساسی‌اش نباشد. و هم‌چنین یک سیاستمدار فرهیخته‌ با هر گرایشی که داشته باشد، هرگاه فقط اندکی از پیش‌داوری رها باشد و نپذیرد که انتظار پوچی خواهد بود، هرگاه دگرگونی‌های اقتصادی جامعه با شتاب تند کنونی‌اش ادامه یابد و لیکن از نظر سیاسی همه چیز برای زمانی طولانی هم‌چنان در وضع کنونی‌اش باقی بماند.
لیکن هرگاه چنین سیاستمداری نخواهد از انقلاب، یعنی از جابه‌جائی قاطعانه مناسبات قدرت در دولت چیزی بداند، در آن صورت برای او راهی جز یافتن اشکالی باقی نخواهد ماند که در آن‌ها تضاد طبقات بدون مبارزات بزرگ و سرنوشت‌ساز آرام و نامحسوس از میان برداشته شود.
لیبرال‌ها رویای تحقق صلح اجتماعی میان طبقات، یعنی میان استثمارگران و استثمارشوندگان را دارند، بدون آن که استثمار از میان برداشته شود، آن‌هم به این ترتیب که هر یک از طبقات در رابطه با طبقه مقابل، برای خویش خود محدودیتی قائل شود و از تمامی «زیاده‌روی‌ها» و «خواست‌های افراطی» چشم‌پوشی کند. کسانی هستند که بر این باورند که تضاد میان یک کارگر و یک سرمایه‌دار را، به‌شرطی که کارگران و سرمایه‌داران سازمان‌یافته در برابر یک‌دیگر قرار گیرند، می‌توان پشت سر نهاد. قراردادهای دستمزد‌ها Tarif-verträge باید گام نخست در جهت صلح اجتماعی باشند.
در واقعیت اما سازماندهی سبب تمرکز تضادها می‌شود. مبارزات میان دو بخش هر چند کم‌تر اما مهیب‌تر می‌گردد و در مقایسه با مبارزات کوچک و پراکنده پیشین، سبب لرزش هر چه بیش‌تر جامعه می‌گردد. اما در نتیجه سازماندهی تضاد میان خواست‌های ناسازگار با هم خشن‌تر می‌شوند و به شکرانه [این خشونت] دائمأ کم‌تر می‌شوند و در مقایسه با تضادی اتفاقی میان اشخاص، دائمأ به مثابه تضادی ضروری میان طبقات احساس می‌گردند. یک سوسیالیست نمی‌تواند رویای آشتی طبقاتی و صلح اجتماعی را تأئید کند. او چون آن را رد می‌کند، سوسیالیست است. او می‌داند که نه یک آشتی خیالی، بلکه فقط با از میان برداشتن طبقات می‌توان صلح اجتماعی را متحقق ساخت. و هرگاه او باور به انقلاب را از دست داده باشد، در نتیجه برایش راه دیگری جز انتظار از میان برداشتن صلح‌جویانه و نامحسوس طبقات از طریق پیش‌رفت‌های اقتصادی، هم‌راه با بیداری و نیرومندی طبقه کارگری که به‌تدریج دیگر طبقات را در خود مستحیل می‌سازد، باقی نخواهد ماند.
این تئوری رویش در جامعه سوسیالیستی است.
این تئوری دارای هسته‌ای کاملأ واقعی است. این [تئوری] بر واقعییات تکامل حقیقی مورد تصدیق تکیه دارد مبنی بر این که ما در عمل به استقبال سوسیالیسم می‌رویم. اتفاقأ این مارکس و انگلس بودند که این روند را ترسیم و قانونمندی طبیعی آن را ثابت کردند.
ما از دو سو [در آن] می‌روئیم: یک‌باز از طریق تکامل سرمایه‌داری و توسط تمرکز سرمایه. مبارزه رقابتی سبب می‌شود تا سرمایه بزرگ‌تر، از آن‌جا که بر سرمایه کوچک‌تر برتری دارد، آن را تهدید کند، زیر فشار قرار دهد و سرانجام آن را [از بازار] بیرون راند. این کار را همه سرمایه‌داران بدون درنظرگیری اشتهای دستیابی به سودشان انجام می‌دهند تا سرمایه‌شان بیش‌تر شود و کارخانه‌های-‌شان بیش‌تر گسترش یابد. کارخانه‌ها دائمأ غول‌آساتر می‌شوند و کارخانه‌های هر چه بیش‌تری در یک دست متحد می‌گردند. امروز تا بدان‌جا پیش‌رفته‌ایم که بانک‌ها و سازمان‌های اقتصادی بر بخش بزرگی از شرکت‌های سرمایه‌داری ملت‌های مختلف سلطه دارند و آن‌ها را سازماندهی می‌کنند. و به‌همین دلیل نیز سازماندهی اجتماعی تولید هر چه بیش‌تر گسترش می‌یابد.
هم‌راه با تمرکز شرکت‌ها ثروت‌های کلانی رشد می‌کنند که با اشکال شرکت‌های سهامی به‌هیچ‌وجه نمی‌توان جلوی‌شان را گرفت. برعکس، امروز شرکت‌های سهامی نه فقط حاکمیت بر تولید را توسط کمی از بانک‌ها و شرکت‌های اقتصادی ممکن ساخته‌اند، بلکه در عین حال به ابزاری بدل شده‌اند تا ثروت‌های کوچک و اندک به سرمایه بدل شوند و در روند تمرکزگرائی سرمایه‌داری قرار گیرند.
پس‌اندازهای آدم‌های کوچک به‌وسیله سهام در اختیار سرمایه‌داران بزرگ نهاده می‌شود تا بتوانند به نیروی تمرکزگرایانه ثروت‌های بزرگ خود باز هم بی‌افزایند.
خود شخص سرمایه‌دار توسط سهام برای ادامه کار شرکت‌های سرمایه‌دارانه به‌طور کامل زائد می‌گردد. کنار گذاشتن شخص او از زندگی اقتصادی دیگر پرسشی درباره امکانات و یا صواب اقتصادی نیست. این امر صرفأ به پرسشی درباره قدرت بدل می‌گردد.
آماده‌‌سازی سوسیالیسم به وسیله تمرکز سرمایه فقط یک سوی رویش در دولت آینده است. در کنار آن در میان طبقه کارگر تکامل دیگری در جریان است که به معنای رشد در جهت سوسیالیسم است. با افزایش سرمایه هم‌چنین به تعداد پرولتاریا در جامعه افزوده می‌شود. آن‌ها به پر تعدادترین طبقه اجتماعی بدل می‌شوند و هم‌زمان با آن سازمان‌های‌شان افزایش می‌یابند. کارگران تعاونی‌هائی را به‌وجود می‌آورند که موجب از بین رفتن واسطه‌های تجاری می‌گردند و تولیدی را برای مصرف خودی سازماندهی می‌کنند؛ آن‌ها سندیکاهائی را پایه‌گذاری می‌کنند که سبب محدودیت مطلق‌گرائی شرکت‌ها می‌گردند و می‌کوشند بر روند تولید تأثیر ‌نهند، آن‌ها نمایندگانی را برای شوراهای شهری و دولتی برمی‌گزینند که در جهت پیش‌برد اصلاحات، پذیرش قوانین حفاظت از کارگران و نمونه ساختن نهادهای شهری و دولتی و افزایش مداوم تعداد این نهادها تلاش می‌کنند.
این جنبش لاینقطع در حال پیش‌روی است و ما، آن‌گونه که رفرمیست‌ها مدعی‌اند، به مرحله انقلاب اجتماعی و بنا بر برخی دیگر حتی به سوسیالیسم پا نهاده‌ایم. پس کافی است که تکامل بر همین شالوده ادامه یابد،- نه فاجعه- زیرا این امر فقط می‌تواند روند رویش در سوسیالیسم را مختل کند، پس باید تمامی این‌گونه اندیشه‌ها را کنار گذاشت و خود را بر روی کار «مثبت» متمرکز نمود.
مطمئنأ چنین چشم‌اندازی بسیار فریباگونه است و در حقیقت آدمی باید دارای طبیعتی اهریمنی باشد، هرگاه که بخواهد یک‌چنین «ارتقاء اصلاح ‌طلبانه‌ی گام به‌گام» با شکوهی را به وسیله فاجعه‌ای مختل سازد. هرگاه آرزوها زیرپایه اندیشه‌های ما را تشکیل می‌دادند، در آن‌صورت ما مارکسیست‌ها باید همگی از این تئوری رویش به وجد در می‌آمدیم.
مطمئنأ چنین چشم‌اندازی بسیار فریباگونه است و در حقیقت آدمی باید دارای طبیعتی اهریمنی باشد، هرگاه که بخواهد یک‌چنین «ارتقاء اصلاح ‌طلبانه‌ی گام به‌گام» با شکوهی را به وسیله فاجعه‌ای مختل سازد. هرگاه آرزوها زیرپایه اندیشه‌های ما را تشکیل می‌دادند، در آن‌صورت ما مارکسیست‌ها باید همگی از این تئوری رویش به وجد در می‌آمدیم.
این [تئوری] اما دارای عیب کوچکی است: رشدی که از آن سخن گفته می‌شود، رشد نه یک، بلکه دو عنصر، یعنی دو عنصری است که با هم کاملأ متضادند: سرمایه و کار. آن‌چه که نزد «اصلاح‌طلبان» به‌مثابه رویش صلح‌آمیز در سوسیالیسم نمودار می‌شود، فقط رشد نیروی دو طبقه‌ی متضادی است که در برابر هم دشمنانه و آشتی‌ناپذیر ایستاده‌اند، یعنی تضاد میان سرمایه و کار که در آغاز فقط به مثابه تضاد میان تعدادی از افرادی که اقلیتی را در دولت تشکیل می‌دادند، جلوه می‌نمود، و اینک به مبارزه سازمان‌های غول‌آسائی که دائمأ در حال رشد هستند و تمامی زندگی اجتماعی و دولتی را در بر می‌گیرند، بدل گشته است. در این معنا رویش در سوسیالیسم به مفهوم رویش در مبارزات بزرگی است که موجب لرزش تمامی ذات دولت می‌گردد، مبارزاتی که باید دائمأ سهمناک‌تر ‌شوند و فقط با شکست و خلع مالکیت از طبقه سرمایه‌داران می‌توانند پایان یابند. زیرا پرولتاریا برای جامعه ضروری است، می‌تواند چندی مغلوب شود، اما هرگز نابود نخواهد شد. برعکس، طبقه سرمایه‌دارا زائد گشته است و نخستین شکست بزرگ این طبقه در مبارزه بر سر قدرت دولتی می‌تواند سبب نابودی همیشگی و کامل آن گردد.
کسی که حاضر به تأئید این پایداری همیشگی ما در زمینه رویش در سوسیالیسم نیست، باید چشمانش برای دیدن حقیقت اساسی جامعه ‌ما، یعنی تضاد طبقاتی میان سرمایه و کار، کور باشد. رویش در سوسیالیسم فقط اصطلاح دیگری است برای شدت‌یابی همیشگی تضاد-های طبقاتی برای رویش در دوران بزرگ مبارزات طبقاتی تعیین-‌کننده‌ای که ما اجازه داریم آن را زیر نام انقلاب اجتماعی جمع‌بندی کنیم.
کسی که حاضر به تأئید این پایداری همیشگی ما در زمینه رویش در سوسیالیسم نیست، باید چشمانش برای دیدن حقیقت اساسی جامعه‌ی ما، یعنی تضاد طبقاتی میان سرمایه و کار، کور باشد. رویش در سوسیالیسم فقط اصطلاح دیگری است برای شدت‌یابی همیشگی تضادهای طبقاتی برای رویش در دوران بزرگ مبارزات طبقاتی تعیین‌کننده‌ای که ما اجازه داریم آن را زیر نام انقلاب اجتماعی جمع‌بندی کنیم.
رویزیونیست‌ها نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند، اما تا کنون نتوانسته‌اند علیه این برداشت دلائل قاطعی ارائه دهند. ایرادی که آن‌ها‌ بدان دارند، همگی واقعییاتی هستند که هرگاه از اهمیت برخوردار باشند و بتوان چیزی را با کمک آن‌ها ثابت کرد، نه «رویش» در سوسیالیسم، بلکه «روگردانی» جامعه از سوسیالیسم را اثبات خواهند کرد، هم‌چون این فرضیه که سرمایه خود را متمرکز نمی‌سازد و بلکه در پی عدم تمرکز خویش است. این تضاد منطقی در ذات سرمایه‌داری نهفته است: این [تضاد]، هرگاه بخواهد رویش در سوسیالیسم را اثبات کند، باید تئوری سرمایه‌داری مارکس را بپذیرد. و هرگاه بخواهد تکامل صلح‌آمیز جامعه و کاهش تضادهای طبقاتی را قابل پذیرش سازد، باید این تئوری را رد کند.
اما در این رابطه باید در کله‌های رویزیونیست‌ها و همسایگان‌شان این حدس جرقه زند که ایده‌ی رویش صلح‌آمیز در دولت آینده دارای اشکال کوچکی است.
این را می‌توان در مقاله‌ای که ناومن Naumann در شماره اکتبر (١٩٠٨) «نویه روندشاو» "Neue Rundschau"و سپس در «کمک» "Hilfe" درباره سرنوشت مارکسیست‌ها منتشر کرد، یافت. او تمرکز سرمایه را رد می‌کند، پیدایش اتحادیه کارفرمایان را ما مارکسیست‌ها را غافلگیر کرد و آن‌چه را که در انتظارش نبودیم، سبب شرمندگی‌مان می‌داند. و از سوی دیگر ادعا می‌کند که این سندیکالیست‌های رویزیونیست بودند که به مارکسیست‌ها اهمیت قوانین حفاظت کارگران و سازمان‌های سندیکائی را نشان دادند. این مرد خوب از آن آگاه نیست که مارکس بود که نخستین بار در قاره اروپا این دو پدیده را ترویج کرد و بسیار زودتر از هر سوسیالیست دیگری به اهمیت اتحادیه‌های کارفرمایان پی برد.
اما به ناآگاهی این آقا در این باره عادت کرده‌ایم و دیگر نباید در باره آن چیزی نوشت. بر عکس، آن چه که مهم است، این است که ناومن در مقاله خود فراقدرتی تمرکز سرمایه را به گونه‌ای کشف کرده است که بر مبنی آن تکامل اقتصادی نه به سوسیالیسم، بلکه به «یک فئودالیسم نو با ابزار اقتصادی بسیار نیرومند» منجر خواهد شد. او درباره اتحادیه کارفرمایان می‌گوید که تعاونی‌ها و سندیکاها حریف‌شان نخواهند شد:
«رهبری صنایع، در آینده نزدیکی در دست سندیکات‌ها و بانک‌ها قرار خواهد داشت که با یک‌دیگر هم‌کاری می‌کنند. در آن‌جا حاکمیتی به‌وجود آمده است که آن را تا هنگامی که‌ زمان پیدایش وحشت‌انگیز بیکاری توده‌ای و گرسنگی که سبب زایش کینه توده‌ای می‌گردد تا بر شالوده آن بتوان همه چیز را ویران کرد، بدون آن که چیز بهتری را جایش ساخت، فرا نرسیده است، نمی‌توان توسط انقلاب اجتماعی از زین اسب به‌زیر کشید. نیاز به انقلاب اجتماعی واقعأ پایان یافته است. این همه نه فقط برای سوسیالیست‌های از سرشت قدیمی، بلکه حتی برای ما ایدئولوگ‌های اجتماعی که آرزوی پیروزی‌های هر چه شتاب‌انگیزانه‌تر کارگران را داشتیم، نیز واقعأ بسیار ناگوار است. اما سودی نخواهد داشت که خود را فریب دهیم، زیرا دوران بعدی به اتحادیه‌های صنایع تعلق خواهد داشت».
در این امر نشانی از رویش در سوسیالیسم و کم‌تر از آن، رویش صلح‌آمیز دیده نمی‌شود. ناومن خود نمی‌تواند ابزار دیگری جز «کینه توده‌ای» را که «همه چیز را ویران خواهد ساخت»، برای درهم شکستن فئودالی نوین ارائه دهد، یعنی یک انقلاب- منتهی در این رابطه ناگهان منطقش کله‌معلق می‌زند. نخست اقرار می‌کند که اتحادیه‌های کارفرمایان را فقط با یک انقلاب می‌توان از زین اسب سرنگون ساخت. اما سپس اندیشه به‌یک چنین انقلابی را توسط ادعای ساده‌ای مبنی بر این که آن باید شورش گرسنگانی باشد که «کوردلانه به‌سادگی همه چیز را ویران خواهد ساخت، بدون آن که بتواند چیز بهتری را به‌وجود آورد»، از میان بر می‌دارد. این که چرا باید چنین شود و انقلاب باید از همان آغاز نابارآور باشد، راز پنهان ناومن است.
با آن که او بدون ارائه هر گونه دلیلی با یک گردش قلم بر ایده انقلاب خط بطلان می‌کشد، اما با این حال کاملأ دچار نومیدی نمی‌شود و بلکه برای خود باورهای شاد می آفریند. زیرا کشف می‌کند که اتحادیه‌های کارفرمایان فقط نزد مارکسیست‌هائی غیرقابل مقاومت‌‌اند که ضرورت‌های اقتصادی را می‌پذیرند و اراده آزاد را نفی می‌کنند. کافی است که این اراده آزاد را بپذیریم تا بتوانیم حریف اتحادیه‌های کارفرمایان گردیم، در آن صورت «ابزار نیرومند ظالمانه فئودالیسم نوین» آن‌ها سختی خود را از دست خواهد داد.
آن چه که مانع از برآشفتگی توده‌ها نمی‌گردد، باید اینک سبب پذیرش اراده آزاد افراد، یعنی «شخصیت‌ها» شود. و این کنایه «سیاست کارکردی واقعی» نامیده می‌شود.
ناومن برایمان چنین قصه می‌گوید:
«مارکس تمایل زیادی به فراخواندن اراده آزاد نداشت، زیرا او همه چیز را محصول ضرورتی طبیعی می‌پنداشت. لااقل تئوری او دارای چنین طنینی است. او به‌مثابه فرد، شخصیتی با نیروی اراده و بیدارگر انرژی‌ها بود. امروزه اما در میان سوسیال دمکرات‌های اندیشمند نوعی بازگشت از آموزش طبیعی به‌ آموزش ارادی و در نتیجه به آموزش اساسی تمامی جنبش‌های لیبرالی دیده می‌شود. ادوارد برنشتاین Eduard Bernstein (١) به بارزترین گونه در این باره که باید دوباره دم پای کانت Kant (٢) نشست، سخن گفته است. حتی در جنبش‌های آنارشیستی و نیمه ‌آنارشیستی سوسیال دمکراتی نیز می‌توان باورهای مشابه‌ای را درباره حرکت طبیعی فرمانروایانه‌ی کور در زندگی اقتصادی یافت که بر مبنی آن اراده اشیاء را به این و یا آن گونه در خواهد آورد.
چنین بازگشتی به آموزش ارادی نتیجه واقعی تثبیت حکمروائی صنایع است. چون احساس می‌شود که این خودبه‌خود سرنگون نخواهد گشت و بلکه باید امتیازات آن را فقط با اعمال اراده از او گرفت».
«کسانی» که اینک آن را دریافته‌اند، همان‌هائی هستند که از رویش صلح‌آمیز در سوسیالیسم پیروی می‌کنند. ما مارکسیست‌ها واقعأ به این گونه شناخت‌ها نیازی نداریم. اما برعکس، این [شناخت] برای رویزیونیست‌ها و دنباله‌های آنارشیستی و ناسیونال سوسیال (٣) آن‌ها کشف بزرگی است. اما اینان زنبورهائی هستند که می‌دانند چگونه می‌شود شیره هر گلی را دوشید و به‌عسل بدل کرد و بر همین روال در کنار برادران لیبرال، ناسیونال سوسیال، آنارشیست و نیمه آنارشیست خود در این کشف نیز نفی نگرش مارکس را یافته‌اند. اینان همه از دست مارکس شاکی‌اند که او فقط «فرمانروائی کور» «اتوماتیک» تکامل اقتصادی را می‌شناخت و از اراده انسانی بی‌خبر بود. و وظیفه اصلی ما آفرینش همین اراده است.
نه تنها ناومن، بلکه هم‌چنین فریدبرگ Friedeberg نیز چنین می‌آموزانند. عناصری هم‌چون آیزنرEisner و ماورنبرشر Maurenbrecher و نیز تئوریسین‌های رویزیونیسم هم‌چون لوگان- بارانووسکی Lugan-Baranowsky که این‌ها را می‌آموزانند، در درون سوسیال دمکراتی مابین ناومن و فریدبرگ در نوسانند. «مؤلف سرمایه» به‌هیچ‌وجه به نقش عناصر در روند تاریخ و نقش شگرف خلاقیت شخصیت‌های زنده انسانی در این روند کم بهاء نداده است. (٤) این همه به‌روشنی ثابت می‌کند که تئوری «رویش» صلح‌آمیز در سوسیالیسم دارای سوراخ بزرگی است که باید آن را با نقش شگرف خلاقیت شخصیت‌های زنده انسانی و اراده آزاد پُر کرد. اما این اراده آزاد که باید رویش را تکمیل کند، در واقعیت به معنی از میان برداشتن آن است. هرگاه ناومن محق باشد مبنی بر این که اراده آزاد است و «اشیاء را این و یا آن گونه می‌آراید»، در نتیجه باید بتواند سویه تکامل اقتصادی را نیز «این و یا آن گونه بی‌آراید»، در آن‌صورت چه تضمینی وجود دارد که داریم در سوسیالیسم می‌روئیم. در آن‌ صورت اصولأ غیرممکن خواهد بود که بتوان جهت تکامل اجتماعی را شناخت، زیرا شناخت علمی از جامعه غیرممکن خواهد گشت.
بازمانده در شماره آینده

پانویس‌ها:
١- برنشتاين، ادوارد Eduard Bernstein در سال ١٨٥٠ زاده شُد و در سال ١٩٣٢ درگُذشت. او از اواسط سال‌هاى ٩٠ قرن نوزده رهبر فكرى جناح اصلاح‌طلب بود. او بارها از سوى حزب سوسيال دِمُكرات آلمان به نمايندگى مجلس‏ رايش‏ انتخاب شُد و از ١٩١٧ تا ١٩١٩ عُضو USD بود .
٢- كانت، امانوئل Immanuel Kantدر٢٢ آوريل ١٧٢٤ در كونيگزبرگKönugsberg زاده شد و در ١٢ فوريه ١٨٠٤ در همان شهر درگذشت. او از ١٧٧٠ پروفسور كرسي منطق و ماورأالطبيعه در دانشگاه كونيگزبرگ بود. فلسفه كانت فراروي از دستاوردهاي جنبش روشنگري اروپا است و در عين حال بسياري از مكاتب نوين فلسفي از مكتب فلسفه او سرچشمه گرفته‌اند. كانت ١٧٥٥ اثر «قوانين طبيعي عام و تئوري كهكشان‌ها» Allgemeine Naturgeschichtliche und Theorie des Kimmels را انتشار داد كه در آن با تكيه بر فيزيك نيوتن از تعريف جديدي از ماده ارانه داد و ماده را برابر با نيرو دانست. او ١٧٨١ «نقد خرد ناب»Kritik der reinen Vernunft را منتشر كرد و ١٧٨٧ كتاب «نقدگرائي»Kritizismus خود را چاپ كرد. كانت در اين آثار از يك‌سو كوشيد جزم‌هائي را كه فلسفه خردگرادي پايه‌ريخته بود و نيز ترديدهائي كه در رابطه با پيشرفت دانش در رابطه با آن جزم‌هاي خردگرايانه پيدايش يافته بودند، را با هم جمع كند و از تركيب آن دو گرايش فلسفي، مكتب فلسفي نويني را بوجود آورد. در اين رابطه كانت به‌اين نتيجه رسيد كه براي خودآگاهي انسان مرزهائي وجود دارد، زيرا برخي از مسائل را نمي‌توان با تجربه علمي اثبات كرد و در نتيجه هر انساني بر اساس اشكال خودآگاهي خويش مي‌تواند به مقولات معرفتي نظير ذات Substanz و عليتKausalität و يا فضاRaum و زمانZeit دست يابد. كانت بر اين باور است كه از نقطه‌نظر منطق معرفت، اين اشكال معرفتي پيش از تجربه به‌صورت پيش‌اندر apriorisch وجود داشته‌اند و بر بنياد اين معرفت پيش‌يافته تازه مي‌توان از طريق تجربه به معرفت‌هاي تازه دست يافت. به‌همين دليل نيز كانت معرفت‌هاي پيش‌اندر را نتيجه وضعيت معرفتي Erkenntnisbedingungen برين transzendental مي‌داند كه از معرفت‌هاي اندرباش Erkenntnisimmanent ناشي مي‌شوند. بنا بر فلسفه كانت معرفت انساني هرگز نمي‌تواند به «شئي در خود» Ding an sich پي برد و بلكه در نهايت مي‌تواند نمودهايErscheinungen اشياء و چيزها را درك كند. كانت در اثر خود «نقد خرد كاركردي» Kritik der praktischen Vernunft كه در سال ١٧٨٨ انتشار داد، فلسفه اخلاق خود را تدوين كرد.
٣- منظور کائوتسکی از ناسیونال سوسیال جنبشی است که پس از جنگ جهانی اول در آلمان به‌وجود آمد و زمینه را برای پیدایش حزب نازی به رهبری هیتلر هموار ساخت. این جنبش به احساسات ملی دامن می‌زد و خواهان پیدایش دولتی در آلمان بود که بتواند ملت آلمان را از خفت قرارداد ورسای که توسط فرانسه و متحدینش به آلمان تحمیل شده بود، نجات دهد. این جنبش در عین حال هوادار بهتر شدن شرائط زیست مردم زحمتکش و فقیر بود و به نوعی «سوسیالیسم» باور داشت.
٤- بنا به روایت کائوتسکی رجوع شود به اثر «سوسیالیسم مدرن»، صفحه ٩١


برگشت به صفحه اول