|
كارل كائوتسكي
٥- نه انقلاب و نه قانونیت بههر قیمتی
از یکسو ما مارکسیستها را متهم میسازند که اراده را در سیاست دخالت نمیدهیم و آنرا به جریانی خودکار بدل میسازیم. از سوی دیگر اما همین منتقدین عکس آن را مدعی میشوند مبنی بر این که خواستهای ما فراتر از شناخت ما از واقعییات قرار دارند. این [واقعییات] باید به ما ناممکن بودن هرگونه انقلابی را آموخته باشند، با این حال اما ما بهخاطر تعصب از روی احساس به ایده انقلاب سفت چسبیدهایم و در خلسه آن فرورفتهایم. با آن که میتوانیم بر شالوده قانونیت موجود بهپیش تازیم، اما همچنان خواهان انقلاب سیاسی، آن هم بههر قیمتی هستیم.
در عین حال تلاش میشود مرا در برابر فریدریش انگلس قرار دهند، زیرا آنطور که میگویند، او نیز با آن که دریافتی بسیار انقلابی داشت، اما در آستانه مرگ عاقل گشت و بهنادرستی موضع انقلابی خود پی برد و بر آن صحه گذاشت.
این درست است که انگلس در ١٨٩٥ در پیشگفتار معروف خود به «جنگ طبقاتی در فرانسه» مارکس به این نکته اشاره کرد که شرائط مبارزه انقلابی نسبت به ١٨٤٨ بسیار دگرگون شده است. برای آن که بتوانیم پیروز شویم، باید توده بزرگی را در پشت سر خود داشته باشیم «که میفهمند چه باید کرد» و ما «انقلابیون»، «شورشیان» با ابزار قانونی در مقایسه با [ابزارهای] غیرقانونی و سرنگونی، میتوانیم از شکوفائی بهتری برخوردار شویم. اما نباید فراموش کرد که او این نکات را تنها برای وضعیت آن زمان بیان کرده بود. کسی که میخواهد بداند جملات انگلس چه معنائی دارند، باید آنها را با نامههای انگلس مقایسه کند که من چندی پیش به آنها در «زمان نو» (١) اشاره کردم. در این [نامهها] میتوان دید که او با قاطعیت تمام به نمودی اعتراض کرد که او را «ستایشگر مسالمتآمیز قانونیت به هر قیمتی» مینمود. من در آن جای «زمان نو» چنین نوشتم:
«تاریخ نگارش دیباچه مبارزه طبقاتی مارکس ٦ مارس ١٨٩٥ است. چند هفته پس از آن [تاریخ] کتاب انتشار یافت. من از انگلس خواهش کردم اجازه دهد که نسخه غلطگیری شده دیباچه را پیش از انتشاردر «زمان نو» چاپ کنم.»
«او در ٢٥ مارس بهمن چنین پاسخ داد.»
«فورأ به تلگراف تو پاسخ میدهم: "با اشتیاق." عنوان نوار متن تصحیح شده: دیباچه چاپ جدید «جنگ طبقاتی در فرانسه ٥٠-١٨٤٨» مارکس از ف. ا.. در متن یادآور شدهام که محتوای این نسخه از مقالهای قدیمی از "نویه راینیشه تسایتونگ" (٢) گرفته شده است. متن من بهخاطر ترس برخی از رفقای برلین ما از لایحه سرنگونی کمی رنجور گشته است، زیرا باید با توجه بهوضعیت موجود بدان توجه میکردم.»
برای آن که بتوان این را درک کرد، باید بهیاد آورد که لایحه سرنگونی که برای دشوار ساختن تبلیغات سوسیالیستی خواستار تشدید بسیاری از قوانین موجود گشته بود، در 5 دسامبر ١٨٩٤ به مجلس رایشتاگ ارائه شد که آن را در ١٤ ژانویه به یک کمیسیون واگذار کرد که به مدت سه ماه (تا ٢٥ آوریل) دربارهاش مشورت کرد، یعنی زمانی که انگلس دیباچه خود را نوشت.
جای دیگری از همین نامه که انگلس نوشته بود، آشکار میکند که او تا چه اندازه آن وضعیت را جدی گرفته بود:
«مطمئن هستم که اصلاح انتخابات سبب ورود ما به پارلمان اتریش خواهد شد، مگر آن که بهناگهان مرحله ارتجاعی همگانی آغاز شود. چنین بهنظر میرسد که در برلین با خشونت در این سمت فعالیت میشود، اما متاسفانه نمیدانند که خواستهایشان از امروز به فردا چه خواهد بود.»
انگلس حتی پیشتر از آن، در ٣ ژانویه، یعنی پیش از آن که نگارش دیباچه را آغاز کند، به من چنین نوشت:
«آنگونه که دیده میشود، شما در آلمان سال بسیار زندهای خواهید داشت. هرگاه آقای ف. کولر V. Köller به همین گونه ادامه دهد، هیچ چیز غیرممکن نخواهد بود: ستیزه، انحلال، کودتا. طبیعتأ به کمتر از آن نیز میتوان رضایت داد. هم اینک یونکرها Junker (٣) به افزایش عوارض عشق رضایت خواهند داد، اما چون میخواهند آن را پابرجا نگاه دارند، تا حدی به هوسهای شخصی حاکمان آزمند هشدار خواهند داد که باید تا اندازهای در این زمینه کوتاه بیایند.آنجا که عوامل مقاومت وارد بازی شوند، اتفاق نیز، یعنی ناخواستهها و نامحاسبهها پا به[میدان] بازی مینهند. برای آن که بتوان عوارض عشق را قطعی کرد، باید به ستیزه تهدید کرد- یگ گام که بهپیش روند، در آن صورت مقصود اولیه، یعنی عوارض عشق، امری جنبی میشود، از آن پس سلطنت در برابر رایشتاگ قرار میگیرد، آنهم به هر قیمتی، امری که میتواند بامزه شود. در حال حاضر سرگرم خواندن «فرمانروائی شخصی چارل اول Charls I.» گاردینر Garniener هستم، که تا حد ابتذال به آلمان کنونی شبیه است. چنین است استدلالها برای برخورداری از مصونیت اعمال پارلمانی. هرگاه آلمان یکی از کشورهای رومی زبان میبود، در آنصورت ستیزه انقلابی امری اجتنابناپذیر بود، اما آنطور که تولیمایرTollymeier میگوید، «هیچکس بهچیزی قطعی آگاهی ندارد.»
انگلس در آن زمان وضعیت را اینچنین جدی و سرشار از ستیزه اعلان داشته بود، دوران مشروط به قانونیت و تکامل مسالمتآمیز آغاز و برای همیشه قطعی گشته بود، دوران انقلابها را پشت سر نهاده بودیم.
در رابطه با یکچنین برداشتی از وضعیت روشن است که انگلس از همه چیزهائی که میتوانستند توسط مخالفان علیه حزب مورد سؤاستفاده قرار گیرند، اجتناب ورزد، هر چند که طبیعتأ او در رابطه با مسائل تسلیمناپذیر ماند، اما بیشتر از آنچه امکان داشت، نظرات خود را تا آنجا که ممکن بود، خلاصه بیان کرد.
اما هنگامی که «بهپیش» Vorwärts (٤)، برای آن که کمیسیون لایحه سرنگونی را تحت تأثیر مطلوب قرار دهد، برخی از تکههای دیباچه را بهگونهای خلاصه و منتشر کرد که به تنهائی تفهیمی را برمیانگیخت که بعدها رویزیونیستها (٥) عمدأ درباره انگلس اشاعه دادند، او از خشم برانگیخته گشت. او در همان نامه اول آوریل نوشت:
«با تعجب امروز دیدیم که در «بهپیش» بدون آگاهی قبلی من نسخهای از دیباچهام چاپ شده است و آن را به گونهای آماده ساختهاند که مرا بهمثابه ستایشگر قانونیت بههر قیمتی quand même جا زدهاند. بههمین دلیل بسیار مورد پسند من است که اینک تمامی آن در «زمان نو» انتشار یابد تا تأثیر ننگین آن محو شود. من حتمأ عقیدهام را در این مورد به لیبکنشت (٦) و همچنین به آنهائی که هر کسی باشند، خواهم گفت که به او چنین فرصتی دادند تا نظریه مرا بدقواره سازد.»
او حدس نمیزد که بهزودی دوستان مورد اعتماد او که از آنها خواسته شده بود تا از بدقواره ساختن نظریهاش جلوگیری کنند، به این بصیرت دست یافتند که این نظریه بدقواره شده نظریه حقیقی او بوده است و آنچه که در نظر او ننگین بود، به عمل خارقالعاده زندگیاش تفسیر گشت: مبارز انقلابی همچون «ستایشگر مسالمتآمیز قانونیت به هر قیمتی» پایان یافت.
هرگاه این توضیحات که موضع انگلس را در برابر انقلاب نشان میدهند، کافی نیستند، میتوان به مقالهای رجوع کرد که او چند سال پیش از دیباچهی «جنگ طبقاتی» مارکس در ١٨٩٢ در «زمان نو» درباره «سوسیالیسم در آلمان» انتشار داده بود. او در آنجا نوشت:
«چه بسیار موارد که بورژوازی از ما انتظار بیجائی دارد، مبنی بر این که تحت هر وضعیتی باید از بکارگیری ابزارهای انقلابی چشمپوشی کنیم و اینک که قانون حکومت نظامی لغو شده و حقوق عمومی برای هر کسی و از آن جمله برای سوسیالیستها دوباره ابقاء گشته است، باید در محدوده قانون بمانیم! بدبختانه ما در وضعیتی نیستیم که بتوانیم این خواسته مورد پسند آقایان بورژوا را برآورده سازیم. اما هیچ مانعی وجود ندارد که در حال حاضر «قانونیت را داغوان کنیم». برعکس، [قانونیت] بهبهترین وجهی برای ما کار میکند، و تا زمانی که در همین مسیر پیش میرود، دیوانه خواهیم بود، هرگاه بهآن صدمه زنیم. پیش از هر چیز باید به این پرسش پاسخ دهیم که آیا این بورژوازی و حکومت او نخواهند بود که به قانون و حقوق صدمه خواهند زد تا بتوانند ما را با بکارگیری خشونت له کنند؟ ما در انتظار خواهیم ماند: «آقایان» بورژوای «من، نخست شما شلیک کنید».
«بدون تردید آنها نخستین تیر را در خواهند کرد. بورژوازی آلمان و حکومتاش در یک صبحگاه زیبا با دستان بهصلیب کشیده خود از تماشای مًد همهجا گیر سوسیالیسم خسته خواهد شد؛ آنها به ناقانونیت خشونت پناه خواهند برد. چه سودی خواهد داشت؟ خشونت میتواند بخش کوچکی از یک حوزه کوچک را سرکوب کند؛ اما آن قدرت هنوز کشف نشده است که بتواند حزبی را که در تمامی رایش گسترده و در برگیرنده بیش از دو یا سه میلیون انسان است، نابود سازد. شاید فرادستی ضدانقلاب در این لحظه بتواند پیروزی سوسیالیسم را فقط برای چند سال عقب اندازد، اما فقط برای آن که [سوسیالیسم] بتواند کاملتر و محتومتر گردد» (٧).
هر کس که میخواهد توضیحات دیباچه انگلس را درباره قانونیتی که سبب رشد ما خواهد گشت، درست بفهمد، باید این منتخب [کتاب] و همچنین آن نامهها را مورد توجه قرار دهد. اینها هیچ معنای دیگری کمتر از نفی ایده انقلاب ندارند.
در عین حال این [نوشتهها] آن نگرشی را که گویا ما همه چیز را بر روی کارت انقلابی که در آینده رخ خواهد داد، گذاشتهایم و گویا این [انقلاب] بر مبنای الگوی [انقلابهای] ١٨٣٠ و ١٨٤٨ تکرار خواهد شد، را نیز قاطعانه رد میکنند. اما کسی که بر این اساس میپندارد که مواضع من در مقابل مواضع انگلس قرار دارند، خطا میکند. در حقیقت من حتی پیش از [نگارش] دیباچه انگلس در ارتباط و در شکل دیگری همین اندیشهها را که در [دیباچه] مییابیم، انکشاف داده بودم.
من در دوازدهمین سال «زمان نو» در دسامبر ١٨٩٣ مقالهای را درباره «رساله اصول (٨) سوسیال دمکراسی» انتشار دادم که در آن همچنین به گونهای مبسوط پرسش انقلاب را مورد بررسی قرار دادم. در آنجا چنین نوشتهام:
« ما انقلابی هستیم و آنهم نه صرفأ همچون ماشین بخار که انقلابی است. آن دگرگونی اجتماعی که بهخاطرش میکوشیم، فقط میتواند بهوسیله انقلابی سیاسی تحقق یابد که ابزاری برای تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریای رزمنده است. و یگانه شکل دولتی که میتواند سوسیالیسم را متحقق سازد، جمهوری است و آنهم در مفهومی کاملأ گسترده، یعنی جمهوری دمکراتیک.»
«سوسیال دمکراسی حزبی انقلابی است، اما حزب انقلاب کننده نیست. میدانیم که فقط بهوسیله انقلاب میتوانیم به هدفهای خود دست یابیم، اما در عین حال نیز میدانیم که انجام یکچنین انقلابی کاملأ خارج از حوزه قدرت ما و همچنین بیرون از [حوزه قدرت] مخالفین ما قرار دارد که بتوانند مانع از انجام آن شوند. بههمین دلیل نیز بهخاطر ما خطور نمیکند که محرک انقلاب شویم و یا آن که بخواهیم آن را تدارک بینیم. و از آنجا که نمیتوانیم ارادهگرایانه انقلاب کنیم، در نتیجه نیز نمیتوانیم کمترین سخنی بگوئیم درباره آغاز آن و این که تحت چه شرائطی رخ خواهد داد و دارای چه اشکالی خواهد بود. میدانیم که مبارزه طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا تا زمانی که این آخری نتواند قدرت سیاسی را کاملأ در اختیار خود گیرد تا بتواند از آن برای پیاده کردن جامعه سوسیالیستی بهرهبرداری کند، پایان نخواهد یافت. میدانیم که این مبارزه طبقاتی دائمأ گستردهتر و شدیدتر خواهد گشت؛ که پرولتاریا از نظر تعداد و نیروی اخلاقی و اقتصادی بزرگتر خواهد شد، امری که پیروزی او و شکست سرمایهداری را بدیهی خواهد ساخت، اما در این باره تنها میتوانیم بهگونهای ناروشن حدسهائی بزنیم که آخرین نبرد در این جنگ اجتماعی کی و چگونه رخ خواهد داد. هیچیک از این همه چیز تازهای نیست....»
«از آنجا که چیزی درباره نبرد تعیینکننده جنگ اجتماعی نمیدانیم، طبیعتأ هم میتوانیم کمتر حرفی بزنیم درباره آن که خونین خواهد بود و یا آن که خشونت فیزیکی در آن نقشی مهم بازی خواهد کرد و یا آن که این جنگ فقط با ابزارهای فشار Pression اقتصادی، قانونی و اخلاقی انجام خواهد گرفت.»
«اما البته میتوان گفت که هرگونه احتمالی میتواند رخ دهد، که در مبارزات انقلابی پرولتاریا در مقایسه با مبارزات انقلابی بورژوازی ابزارهای از نوع آخر بر ابزارهای فیزیکی، یعنی خشونت نظامی برتری خواهند داشت.»
دلیل این که چرا مبارزات انقلابی آتی به ندرت توسط ابزارهای نظامی خاتمه خواهند یافت، را باید در برتری بسیار بزرگ تسلیحات کنونی ارتشهای دولتی در مقایسه با تسلیحات «شخصی» Zivil جست و این امر که مقاومت در برابر آن از همان آغاز معمولأ بدون چشمانداز میباشد.»
«در عوض امروز در مقایسه با سده هیجدهم اقشار انقلابی سلاحهای اقتصادی، سیاسی و اخلاقی بهتری برای مقاومت در اختیار دارند. تنها روسیه از این قاعده یک استثناء است.»
«آزادی ائتلاف، آزادی مطبوعات و حق انتخاب همگانی (تحت شرائطی همچنین نظام وظیفه همگانی) فقط سلاحهائی نیستند که پرولتاریای دولت مدرن در مقایسه با طبقات دیگری در اختیار دارد که مبارزه انقلابی بورژوازی را بهپایان رساندند؛ بلکه این نهادها تناسب قدرت هر یک از احزاب و طبقات و همچنین روحی را که در جان خود دارند، نمودار میسازند، نوری که در دوران سلطنت مطلقه وجود نداشت.»
«در آن دوران طبقات حاکم و همچنین طبقات انقلابی در تاریکی کورمالی میکردند. از آنجا که هر گونه اظهار نظر اپوزیسیون غیر ممکن بود، در نتیجه نه حکومتگران و نه انقلابیون میتوانستند به نیروی خود پی برند. هر یک از آن دو جناح تا زمانی که [نیروی] خود را در مبارزه با رقیب نسنجیده بود، با خطر خودبزرگبینی [نیروی] خود مواجه بود و یا آن که پس از تنها یک شکست با خطر خودکوچکبینی [نیروی] خود روبهرو بود و میتوانست سلاح را بر زمین نهد. این خود یکی از دلائل مهمی است که چرا در دوران بورژوازی انقلابی کودتاهائی رخ دادند که با یک درهم کوبیده شدند و یا آن که بسیاری از حکومتها با یک ضربه سرنگون گشتند، امری که موجب انقلاب و ضدانقلاب در پی یکدیگر شد.»
امروز لااقل در کشورهائی با نهادهای کم و بیش دمکراتیک بهگونه دیگری است. این نهادها را میتوان سوپاپ اطمینان جامعه نامید. اما ادعائی نادرست خواهد بود، هرگاه بخواهیم بگوئیم که پرولتاریا در دمکراسی از انقلابی بودن دست برخواهد داشت، به بیان علنی خشمها و رنجهای خود راضی خواهد شد و از انقلاب سیاسی و اجتماعی صرفنظر خواهد کرد. دمکراسی نمیتواند تضادهای طبقاتی جامعه سرمایهداری را از میان بردارد و از نتیجه نهائی ضروری آن، یعنی سقوط این جامعه جلوگیری کند. اما یک کار میتواند انجام دهد: [دمکراسی] نمیتواند انقلاب کند، اما میتواند برخیها را از کوششهای انقلابی زودرس و بیچشمانداز برحذر دارد و برخی از خیزشهای انقلابی را زائد سازد. [دمکراسی] سبب شفافی مناسبات قدرت احزاب و طبقات مختلف میگردد؛ تضادهای آنان را از بین نمیبرد و اهداف نهائیشان را جابهجا نمیکند، اما چنان تأثیری مینهد که طبقات پیشتازنده بهدنبال راهحلها و وظائفی نروند که هنوز قادر به انجامش نیستند و همچنین سبب خواهد شد تا طبقات حاکم از دادن امتیازهائی که دیگر توان ندادنش را ندارند، طفره نروند. [دمکراسی] سویه تکامل را تغییر نخواهد داد، اما گام برداشتن [در آن سویه] مداومتر و آرامتر خواهد گشت. پیروزیهای چشمگیری که بورژوای در دوران انقلابی خود کسب میکرد و شکستهای بزرگ شاخص رخنه پرولتاریا در دولتهائی که دارای نهادهای کم و بیش دمکراتیک هستند، نخواهند بود. پرولتاریای اروپا از زمان بیداری جنبش کارگری سوسیال دمکراتی مدرن در دهه شصت (٩) فقط با یک شکست بزرگ، یعنی شکست کمون پاریس در ١٨٧١ روبهرو شد. در آن زمان فرانسه هنوز گرفتار بلایای سلطنت بود که نهادهای دمکراتیک را از خلق امتناع میکرد، فقط بخش کوچکی از پرولتاریای فرانسه از خودآگاهی برخوردار شده و مجبور به رستاخیز گشته بود.»
« روش دمکراتیک- پرولتری مبارزه در مقایسه با دوران انقلاب بورژوائی ممکن است کسالتآور بنماید؛ اما حتمأ از دراماتیک و پُراثری کمتری برخوردار خواهد بود، در عین حال موجب قربانیان کمتری خواهد گشت. این امر شاید برای یک پیرو ادبیات زیباشناسانه امر بیتفاوتی باشد، کسی که در سوسیالیسم ورزش جذاب و ماده جالبی را یافته است، اما قادر بهیافتن کسانی نیست که مبارزه واقعی را انجام میدهند. (١٠)»
«این روش بهاصطلاح مسالمتآمیز مبارزه طبقاتی که خود را به ابزارهای غیرنظامی، پارلمانتاریسم، اعتصابات، تظاهرات، مطبوعات و ابزارهای فشار مشابه محدود میسازد، در هر کشوری از چشمانداز بهتری برخوردار خواهد بود، هرگاه در آنجا تأثیرگذاری نهادهای دمکراتیک و بصیرت سیاسی و اقتصادی و خویشتنداری خلق بیشتر باشد».
«تحت چنین شرائطی از میان دو مخالف فقط آن یک که نسبت به دیگری احساس برتری نماید، میتواند خونسردی خود را حفظ کند. اما بر عکس، کسی که بهخود و امر خویش باوری ندارد، بهسادگی آرامش و خویشتنداری خود را از دست میدهد.»
بازمانده در شماره آینده
پانوشتها:
1- رجوع شود به«زمان نو»، شماره XXVII,1، صفحه 7
2- مارکس پس از دریافت دکترای خود در روزنامه »راینیشه تسایتونگ» Rheinische Zeitung کار نوشتاری خود را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب 1848 مارکس و انگلس به آلمان بازگشتند و با سرمایه انگلس و سردبیری مارکس نشریه «نویه راینیشه تسایتونگ» Neuen Rheinischen Zeitung را تا تبعید مجدد انتشار دادند.
3- یونکرها Junker اشراف آلمانی بودند که در سده 15 برای مسکونی ساختن مناطق شرق اروپا به آن مناطق کوچ کردند. آنها در این دوران مسئولیت اداره این مناطق را بر عهده داشتند. در سده 18 یونکرها در ادارات و ارتش دارای مقامات عالی بودند و در نتیجه اصلاحات دولتی در این سده توانستند مالکیت خود را گسترش دهند. حتی پس از تأسیس امپراتوری رایش آلمان در سال 1871 از دامنه نفوذ آیونکرها در نهادهای دولتی کاسته نشد. «حزب محافظهکار آلمان» که در سال 1876 تأسیس شد، حامی منافع مالکین ارضی و از آن جمله منافع یونکرها بود. این حزب میانه خوبی با پارلمانتاریسم نداشت . این حزب که دارای روابط بسیار نزدیکی با سرمایه مالی و جناحهای محافظهکار آلمان بود، در سال 1929 و نیز میان سالهای 33-1930 در کابینههای حکومتی شرکت داشت و در شکست جمهوری آلمان و به قدرت رسیدن ناسیونال سوسیالیستها به رهبری هیتلر نقشی تعیین کننده بازی کرد.
4- نشریه «بهپیش» Vorwärts در سال 1876 توسط حزب سوسیال دمکرات آلمان بهعنوان ارگان مرکزی حزب پایهگذاری شد و نخستین شماره آن در اول اکتبر همان سال در لایپزیک انتشار یافت. سردبیران این نشریه که در آغاز سه بار در هفته انتشار مییافت، ویلهلم لیبکنشت Wilhelm Liebknecht و ویلهلم هازنکلور Wilhelm Hasenclever بودند که به جناح راست سوسیال دمکراتی تعلق داشتند. طی سالهای 78-1877 یک سلسله از مقالات انگلس در این روزنامه بهچاپ رسیدند که بعدها به صورت کتاب و با عنوان «آنتی دورینگ» انتشار یافتند. پس از تصویب «قانون سوسیالیستها» این نشریه تعطیل شد و در 1891 توانست دوباره انتشار خود را ادامه دهد. در حال حاضر این نشریه ماهیانه چاپ و برای اعضاء حزب ارسال میشود.
5- رویزیونیسم Revisionismus واژهای لاتینی است و به تلاشهائی اتلاق میشود که در پی تغییر مناسبات سیاسی و یا ایدئولوژی یک سازمان سیاسی هستند. در آغاز 1900 نخستین تلاش رویزیونیستی در حزب سوسیال دمکراسی آلمان به رهبری برنشتاین بهوجود آمد. او نظریه مارکس را مبنی بر «فقر دائمی پرولتاریا» مردود دانست، زیرا با رشد سرمایهداری وضعیت زندگی کارگران اروپا دائمأ بهتر میشد. رویزیونیستها بر این باور بودند که بهجای سرنگون ساختن مناسبات سرمایهداری، باید کوشید در درون این مناسبات سطح زندگی کارگران را بالا برد، فرهنگ و بهداشت عمومی را گسترش داد، با ایجاد تعاونیهای کارگری برای کارگران خانهسازی کرد و ... در حال حاضر اکثر احزاب سوسیال دمکراتیک جهان از همین اندیشه رویزیونیستی پیروی میکنند.
6- منظور ویلهلم لیبکنشت است که یکی ار سردبیران «بهپیش» بود.
7- رجوع شود به شماره 1 X, «زمان نو»، صفحه 583
8- کاتشیسم Cateshismus واژهای یونانی است و از سده 16 میلادی در کلیسای کاتولیک به جزوههائی گفته میشود که در آنها اصول دین بهطور خلاصه تدوین شدهاند. این جزوهها بهصورت پرسش و پاسخ تدوین میشوند.
9- منظور دهه شصت سده نوزدهم است
10- کائوتسکی در زیرنویسی در این رابطه از «بورومر 18» مارکس چنین نقل کرده است: "انقلابهای بورژوائی همچون انقلابهای سده هیجده با شتاب از یک پیروزی به پیروزی دیگری هجوم میبرند، تأثیرهای دراماتیکشان از یکدیگر گوی سبقت را میربایند، انسانها و اشیاء نگین الماسهای آتشین نموده میشوند، نشئه روح هر روز است؛ اما از کوتاهی برخوردارند، همین که به نقطه اوج خود رسیدند، بهدنبالش خماری طولانی تمامی جامعه را در بر میگیرد، آنهم پیش از آن که هوشیارانه بر نتایج انگیزهها و مراحل پیشتازیهای خود آگاه شوند. انقلاب پرولتری بر عکس آن ... مداوم خود را نقد میکند" و غیره (مارکس، 18 برومر، صفحه 4). مارکس در مقایسه انقلابهای بورژوائی و پرولتری با هم در 1852 طبیعتأ نمیتوانست تأثیر نهادهای دمکراتیک بر آن [انقلاب] را مورد توجه قرار دهد.»
|