|
یوری آونری (١)
توصیه شیطان
گفتگوی گذرائی که در حافظه ام ماندگار شد
زمان زیادی از جنگ شش روزه نگذشته بود. داشتم پس از یک سخنرانی در مورد لزوم ایجاد فوری یک دولت فلسطینی از سالن اصلی مجلس (کنست) بیرون میآمدم.
یکی از نمایندگان مجلس که آدم خوبی بود، از پلهها پائین آمد و صدایم کرد. او عضو حزب کارگر و در گذشته راننده اتوبوس بود. او در حالی که بازوی مرا گرفته بود به من گفت «یوری، معلوم است چه کار داری میکنی؟ تو میتوانی به مقام بالائی برسی. تو علیه فساد، در مورد جدائی دین و دولت، درباره عدالت اجتماعی حرفهای جالبی میزنی. تو میتوانی در انتخابات آینده پیروزی بزرگی کسب کنی. اما تو داری با سخنان خود درباره اعراب همه چیز را بر باد میدهی. چرا به این مهملات خاتمه نمیدهی؟ »
به او پاسخ دادم که حق کاملا با اوست، اما این کار از من ساخته نیست. اگر من نتوانم در مورد حقیقت، آن طوری که میبینم صحبت کنم، کنست برای من هیچ امتیازی ندارد.
من بار دیگر به نمایندگی مجلس انتخاب شدم، در راس یک جناح کوچک پارلمانی که هرگز به نیروی قدرتمندی تبدیل نشد. پیشبینی آن نماینده درست از آب در آمد.
من در طول سالها از خود میپرسیدم که آیا آن کار من درست بود. آیا بهتر نیست که برای زمان کوتاهی هم شده، از اصول دست برداشت. و قدرت سیاسی را که بدون آن غیر ممکن است به خواستها تحقق بخشید، کسب کرد؟
نمیدانم که آیا انتخاب من درست بود یا نه. ولی من هرگز احساس پشیمانی نکردم، چرا که برای من انتخاب درستی بود.
من هرگاه حرفی از باراک اوباما پیش میآید، یاد آن گفتگو میافتم. اوباما نیز با محظوریتهای مشابهی روبروست. شهریور
البته، اختلاف بزرگی بین ما است. من رهبر یک جناح بسیار کوچک در یک کشور بسیار کوچک بودم، در حالی که او در راس حزب غول پیکری در یک کشور پهناور است. با این وصف، ماهیت تنگناهای سیاسی در همه کشورها یکی است، چه بزرگ و چه کوچک.
بیسمارک میگفت که سیاست عبارت است از «هنر ممکن». سیاست سازش لازم دارد. سیاستمدار یک فرد حرفهای است که تفاوت زیادی با درودگر و وکیل ندارد. وظیفه او همراه کردن اکثریتها برای تصویب قانون و تصمیمگیری است. برای نیل به چنین هدفی، سیاستمدار مجبور به سازش است. برخی به سادگی این کار را میکنند، چرا که به هر حال، اصول اخلاقی برای آنان اهمیتی ندارد. اما برای افراد اصولی، این کار بسیار مشکل است.
راستی، جایگاه اصول در سیاست چیست؟ آیا یک سیاستمدار باید اصولی را قربانی کند تا به هدفهای دیگر برسد؟ و اگر چنین است، چه حدی برای این کار منظور است؟
چنین تنگنائی در یک کارزار انتخاباتی حتا بحرانیتر نیز هست.
من در جریان زندگی سیاسی در پنج کارزار انتخاباتی شرکت داشتم که چهار بار پیروز و یک بار شکست خوردم.
در روزهای اخیر، من کارزار انتخاباتی باراک اوباما را دنبال میکنم. دنبال میکنم و موضوع را درک میکنم، دنبال میکنم وخشمگین میشوم ؛ دنبال میکنم و نگران میشوم.
من به گفتههای او گوش میدهم و میفهمم چرا آنها را گفته است.
به کارهای او نگاه میکنم و اغلب به خشم میآیم.
او را میبینم که از روی طنابی بر روی دوزخ عبور میکند و نگران میشوم.
او را بههنگام سخنرانی در مجلس لابی یهودی در آمریکا به هنگام چابلوسی دیدم و از خود پرسیدم مگر ممکن است، آیا همین فرد است که میخواهد تغییرات بزرگ ایجاد کند؟
من به سخنان شورانگیز او در مورد حق مردم برای حمل اسلحه، از جمله مسلسلهای یوزی و کلاشینکف گوش دادم و در فکر فرو رفتم. چطور؟ اوباما؟
سخنرانی او را شنیدم که از حکم اعدام، این مجازات وحشیانه دفاع میکرد. مجازات اعدامی که آمریکا را در میان ایران و عربستان سعودی جای میدهد. نمیتوانستم باور کنم. اوباما؟؟؟
احساس میکنم که با گذشت هر روز، اوباما از خودش فراتر میرود و ما تازه در آغاز کارزار اصلی انتخابات هستیم.
من تنها میتوانم تصور کنم که چه بحثهائی در جلسات هیئت انتخاباتی اوباما جریان دارد. او در احاطه برنامهریزان، نظر سنجها و مسئولان روابط عمومی که همگی در کار خود خبرهاند، قرار دارد.
یکی از آنان میگوید که باراک، نگاه کن، اینها واقعیتهای زندگی است. به هر حال لیبرالها با تو هستند، لازم نیست که آنها را بسوی خود جلب کنی. محافظهکاران بر ضد تو هستند، و چیزی آنها را تغییر نخواهد داد. اما، در میان این دو، میلیونها رای دهنده قرار دارند که نتیجه کار به تصمیم آنان بستگی دارد. تو باید آنان را جلب بکنی. پس سخنان غیرعادی یا قاطع بر زبان نیاور.
تو باید سخنانی را به آنها بگوئی که انتظار شنیدنش را دارند، یعنی همنوائی با آنان. خواهش میکنیم که چیزی نگوئی که هسته اصلی لیبرالی داشته باشد. ما به رای راستگرایان و نیز مسیحیان متعصب نیاز داریم.
نفر سومی میافزاید که هر موضعگیری قطعی، رایها را از ما دور میکند. هر اصولیگرائی حتما کسی را دلخور میکند، لذا خواهش داریم که به جزئیات نپردازی. فقط به کلی گوئیهای مبهم که همه را راضی نگهمیدارد، اکتفا کن.
من نامزدهای انتخاباتی بسیاری دیدهام، هم در اسرائیل و هم در ایالات متحده که با برنامه روشن و صریحی شروع به کار کردند و آخر سر به سیاستمداری مبهم ، ملالآور و بیچهره مبدل شدند.
در درام بزرگ گوته، فاوست، جان وروان خود را به شیطان میفروشد تا در این جهان موفق شود. هر سیاستمداری در جان خود شیطانی دارد که در برابر روان وی، قدرت به او میبخشد.
شما معتقد به اصولی هستید، این اهریمن در گوش شما نجوا میکند که این اصول بسیار نیکند ولی شما در انتخابات برنده نخواهید شد. این اصول به درد هیچ چیز نمیخورند. شما هنگامی میتوانید آنها را محقق کنید که بهقدرت برسید. لذا، برنده شدن ارزش این را دارد که از اصولی چند بگذریم و در برخی مسائل سازش کنیم. پس از آن، شما آزاد خواهید بود که به آن چه تمایل دارید عمل کنید.
نامزد انتخاباتی، خود میداند که این امر حقیقت دارد. برای این که برنامه وی تحقق یابد، لازم است که پیش از هر چیز، وی انتخاب شود. برای انتخاب شدن، او مجبور است حرفهائی بزند که باور نداشته و نیز از مسائلی که باور داشت، دست بکشد.
دوباره، پرسش این است که مرز این کار در کجا قرار دارد؟ دادن چه امتیازاتی برای نیل به هدف جایز است؟ خط قرمز در کجاست؟
شیطان میداند که سازشهای کوچک، همیشه به سازشهای بزرگ میانجامد، و این کار در سراشیب لغزانی پیش میرود تا این که نفس و جان خود را ببازی. بدون این که نامزد انتخاباتی متوجه شود، او به سوی قهقرا میغلطد، و هنگامی چشمانش را باز میکند که در لجنزار پلید سیاسی فرو رفته است.
این اولین آزمایش بزرگ برای رهبر بلندپرواز است. و آن عبارت است از آگاهی به اختلاف میان آن چه مجاز است و آن چه ممنوع. یعنی میان «هنر ممکن» و «هدف وسیله را توجیه میکند». میان پافشاری خودسرانه بر روی اصول خویش و تسلیم شدن به کارشناسانی که هر برنامه نوینی را به معجونی از واژههای بی معنی تبدیل میکنند.
از آغاز پیدایش دموکراسی در یونان، پرسشی موجب پیچیدگی این مقوله شده است. آیا میتوان به مردم، تودهها اطمینان داشت که انتخاب درست بکنند؟ مردم چگونه میتوانند بین راه حلهای گوناگون در مورد مسئلههائی که شناخت درستی ندارند، انتخاب بکنند؟
از اینها گذشته، میلیونها رای دهنده از ابتدائیترین دانش درباره مقولههائی چون بودجه، پیچیدگی سیاست خارجی، برنامهریزی نظامی و هزاران نکته دیگر که رهبر یک کشور باید در موردش تصمیم بگیرد، بیبهرهاند.
در واقع، پاسخ این است که آنان شناختی در این مورد ندارند. نمیتوان از یک راننده تاکسی، یک دندانپزشک و حتی یک استاد ریاضیات توقع داشت که به قبایل افغان یا بازار نفت بینالمللی واقف باشد.
مردم چگونه تصمیم میگیرند که آیا یک نامزد صلاحیت «رهبر»ی دارد یا نه؟ آیا مسئله به اعتماد به نفس ارتباط دارد؟ یا به قدرت شخصیت؟ به فرهمندی؟ به ظاهر و قیافه؟ به موفقیت در انجام وظایف پیشین؟ آیا مردم به این نکته باور دارند که این نامزد، واقعا به تعهدات انتخاباتی اش وفادار خواهد ماند؟
در روزگار ما، درک و برداشت واقعی آسان نیست. چرا که نامزدها با گروه بزرگی از «کارچاق کن های متخصص» [spin doctors] احاطه شدهاند که وجهه عمومی او را دستکاری کرده، در دهان او حرف میگذارند و حضور او را در محافل سازماندهی میکنند. چنان که ادعا میشود، تلویزیون نمونه مدرن میدانهای عمومی آتن باستان نیست. این رسانه، ماهیتی بیاساس داشته و ابزاری جعلی است. علیرغم همه چیز، آن چه در حساب آخر تعیینکننده است، وجهه عمومی نامزد انتخاباتی است.
باراک اوباما میلیونها شهروند و بهویژه جوانان را تحت تاثیر قرار داده است. پس از تباهی اخلاقی دوران بیل کلینتون و بلاهت فسون قدرت در ریاست جورج بوش، آنان در شوق تغییرات بوده و مایلند به رهبری که بیان جدیدی دارد اعتماد کنند. و اوباما در بستر سخنرانیهای شوق انگیز، با استعداد فوقالعادهای این امید را بیان میکند.
خطر اینجا است که هنگامی که سخنان آموزنده زدوده شوند، آنان رهبری با شخصیت، با قدرت و با استعداد وفاداری به تعهدات را پشت سر نخواهند داشت.
اگر اوباما تسلیم مشاورانش گشته و به نجواهای شیطان گوش فرادهد، ممکن است بتواند بخشی از رای دهندهگان اردوگاه مقابل را جلب کند، ولی اعتبارش را ازدست خواهد داد. شاید، مردم بطور غریزی تصمیم بگیرند که «او متوجه این نکته نشده است». که با این همه او رهبری نیست که بتوان اعتماد کرد.
از سوی دیگر، اگر او آماده مصالحه لازم نباشد، اگر او رای دهندهگان بسیاری را مایوس کند، او با خطر متضاد مواجه خواهد شد. به این معنی که در کنار اصولش باقی خواهد ماند، ولی بدون این که توانائی تحقق آنها را داشته باشد.
او با چهار ماه طاقتفرسا مواجه است. در هر دو سو، وسوسهها بسیارند. او میبایست تصمیم بگیرد که کیست و تا چه حد آماده است که بدون خیانت به خود، کار را رها کند.
شاید بهتر است که او نمونه شارل دوگل را دنبال کند. او به عنوان مرد رزم به قدرت رسید و از قدرت برای برقراری صلحی دردناک و غیرقابل تحمل استفاده کرد.
من نمیخواهم چیزی باشم که به زبان ییدیش به طعنه «Petzes-geber» (واعظ غیر متعظ) میگویند که از واژه عبری توصیه و کلمه آلمانی بخشنده گرفته شده است. یعنی شخصی که پند میدهد بدون این که هیچ مسئولیتی بپذیرد یا هزینهای بپردازد.
حتا اگر از من خواسته میشد، نمیتوانستم به اوباما، نامزد تصدی قدرتمندترین مقام دنیا توصیهای بکنم.
سوای پندی که پولونیوس در «هاملت» به پسرش لایرتس داد:
«بالاتر از همه، خود را هرگز فریب مده و نسبت به خودت منصف باش!».
پانوشتها:
١- یوری آونری از رهبران «مجموعه صلح»، یکی از جنبشهای اسرائیلی فعال طرفدار صلح عادلانه میان فلسطین و اسرائیل و طرفدار ایجاد دولت فلسطین در مرزهای سال ١٩٦٧ است. http://gush-shalom.org/
|